آژیر قرمزِ اقتصاد نشر به صدا در می آید !
شعر شاملو و فضا پردازی تئاتریکال
روزنوشتها 9 :: انتشار عکسهای منتشر نشده ی فروغ و سوالی از استاد گلستان : آیا چیز جدیدی مانده است ؟!
کوب ! :: اقتباسي از نمايشنامه (الفباي ضربه ها ) اثر هاينريش بل
روزنوشتها 8 :: نمایشگاه کتاب و مانیفست ارزشمند آقای هیتلر !
روزنوشتها 7 :: سریال دارا و ندار و مردی به نام مسعود ده نمکی !
روزنوشتها 6 :: جعفر پناهی و تراژدی سکوت جامعه سینمایی
روزنوشتها 5 :: روزهايم بدجور ترش كرده اند !
روزنوشتها 4 :: هوا به وقت گرينويچ تاريكه !
روزنوشتها 3 :: يادي از يك شاعر بي سكوت !
روزنوشتها 2 :: آن شصت بي رنگ !
روزنوشتها 1 : فقط به حرمت يك جيك جيك عاشق شد !
قلي خان !
شهر ستيزي آشكار در رسانه ملي!و طرح چند سوال ؟
نامه بهنود شجاعي ، نو جواني كه مرگ را به انتظار نشسته است !
تكرار هشداري قديمي براي سيماي آنها !
دهان گشاد تجزيه طلبان / سكوت رسانه هاي دولتي ! - ميثاق بني مهد
تاملي بر دلايل ناكامي ايرانيان در دستيابي به دموكراسي :: ميثاق بني مهد

آژیر قرمزِ اقتصاد نشر به صدا در می آید !

صبح چهار شنبه بود ، به تلفن همراه شخصی اش زنگ زدم . اندکی خسته بود و صدایش کمی گرفته ، اما هنوز طنین صدای گرمش از آن سوی خط هویدا بود .
- جناب عزیزی کی وقت دارید برای مصاحبه ؟ ( از یک هفته پیش قولش را از او گرفته بودم )
- فکر کنم فردا ساعت نه و نیم صبح خوب باشد
حس کردم کمی با عجله سخن می گوید ، اما این امر برایم طبیعی تر از آن بود که دلیلش را جویا شوم . چند روز دیگر می بایست شماره ی جدید رودکی منتشر می شد و گویا سردبیر ، سراسیمه ی انتشار آن بود . فردایش کمی با تاخیر رسیدم ، محمد عزیزی بیرون اتاقِ کار مشغول بازبینی امور نشر بود و من که در آستانه ی در ایستاده بودم ، (با عذاب وجدان تاخیر اجباری! ) ، از اینکه دیدم مواخذه ای در کار نیست نفس راحتی کشیدم .

اندکی بعد با مساعدت سردبیر مصاحبه کلید خورد . نزدیک به دو ساعت با محمد عزیزی ، نویسنده ، شاعر ، ناشر و سردبیر نشریه ی رودکی به گفتگو نشستم و او در طول این گفتگوی صمیمانه از همه چیز سخن گفت . از مشکلات نشر امروز گرفته تا کنکاش تاریخی شعر و مسائل پیرامونی اش . گهگاه مسیر سخن گله آمیز می شد و مخاطبِ گله ها معین ، اما بالشخصه برایم جالب بود که او حتی در اوج گله هایش نیز دست به قضاوت یکسویه نمی زد . به قول خود او ، انسان هماره باید به دو جانب جاده ی زندگی بنگرد .
متن گفتگو را بخوانید :

میثاق بنی مهد ، خبرگزاری سایوک

*جناب عزیزی به نظرم بهتر است به جای ذکر بیوگرافی شخصی ، آغاز گفتگو را حول محور نشریه ی رودکی متمرکز کنیم وبنده از آن منظر در مورد اهداف و آرمانهای شخصیتان سوالاتی بپرسم . جناب عزیزی به عنوان یک فعال ادبی چه راهي آرمانی را پیمودید تا به مقصد ِ رودکی برسید ؟    
به نام خداوند جان و خرد ، کزین برتر اندیشه بر نگذرد . من از وقتی که نوجوان بودم و شروع کردم به مطالعه و سعی کردم محیط اطراف خود را بشناسم ، آرزوهای بلند و کوتاه زیادی در ذهن و ضمیر و زبان من جا گرفت و جاری شد ، از جمله اینکه من وقتی مهربانی و گذشت و فداکاری معلم خود را در روستا می دیدم آرزو کردم که من هم بتوانم روزی کاری را صورت دهم از جنس کاری که او می کرد. وقتی که در دوره ی نوجوانی مکتوبات شعر و داستان دیگران را می خواندم و می دیدم که چه قدر نیکو این بزرگان توانسته اند آرزوهای مردم خود را مطرح بکنند آرزو کردم که روزی من هم این توانایی و امکان را داشته باشم که از اطرافیانم ، از شناخت مردم ، از رنجهایی که آنها به دوش می کشیدند و ناله های خاموشی که بود و کمتر دیده و شنیده می شد بنویسم . بنابراین من با این مجموعه آرزوها رشد کردم . آرزوی آرمان وار جهان بی ستم ، جهان عدالت ، جهان بی گرسنه ، اینها ایده آلیسمی بود که از همان ابتدا در شعرها و داستانهای نخستینم نمود پیدا کرد . به همین دلیل از بین تمامی شغل ها به شغل معلمی گرایش پیدا کردم . سالها تدریس و نوشتن به تدریج مرا واداشت که سرو سامانی به آثار قلمی خود بدهم ، بدین دلیل به فکر تاسیس انتشارات روزگار درآمدم . بعدها فکر کردم که اگر در راستای ایده هایم و در کنار این انتشارات ، نشریه ای داشته باشم که بتواند پیوند موثری را با قشر فرهنگی جامعه برقرار کند و مخاطبان ادب دوست را حول اهداف خویش جمع کند بهتر می توانم ایده آلیسم نظری خود را از حالت بالقوه به حالت بالفعل درآورم ، بدین دلیل فکر ایجاد نشریه ی رودکی از همان زمان در ذهنم پدیدار شد و بعد از سالها رفت و آمد مداوم و گذر از پیچهای گوناگون اداری سرانجام این فکر نیز به ثمر نشست و مجوز نشر صادر شد . اما زمانی این مجوز صادر شده بود که توان من برای به دوش کشیدن بار سهمگین نشر مرتب آن بسیار کم شده بود . از یک منظر حس می کردم که زمان برای عملی کردن فکرم بسیار دیر است اما از منظر دیگر نمی توانستم از این فرصت بدست آمده بهره نبرم . بدین دلیل به خود گفتم که این اتفاق افتاده است ، گرچه کمی دیر اما خود را متقاعد کردم که با همین وضع باید دست به کار شوم .
* تقاضای مجوز نشر از جانب شما ، چه زمانی به ارشاد ارائه شد ؟
بنده در سال 1376 درخواست خود را جهت اخذ مجوز نشر ارائه کردم و دقیقا 8 سال بعد از آن مجوز نهایی صادر شد ! .
* میزان بلند این تاخیر زمانی با توجه به سال درخواست آن (1376) و سالهای نزدیک بعدی بسیار عجیب به نظر می آید ، چرا که فضای نشر در آن سالها به دلیل قدرت گرفتن جریان اصلاحات بالنسبه باز و روشن بود . با توجه به این نکته ، شما دلایل این وقفه ی بسیار طولانی را چگونه ارزیابی می کنید ؟
دلایل حقیقی را به صورت کامل خود من هم  نمی دانم . به هر سان به هر دلیلی که این وقفه اتفاق افتاده باشد ، بنده دلیل اصلی را جریان کمر شکن بوروکراسی نشر می دانم . بوروکراسی است که در کنار دلایل کوچک و بزرگ دیگر دست نویسنده و ناشر را می بندد .
* جناب عزیزی می خواهم اشاره کنم به رویکرد ویژه ای که برای نخستین بار آن را در رودکی دیدم  و بالشخصه برایم بسیار جالب بود . قبل از نشریه ی شما مجلات ادبی بسیاری منتشر شده اند اما اکثریت قریب به اتفاق آنها را می توان از لحاظ مضمونی در شاخه ی تک بعدی خاصی طبقه بندی کرد . منظورم این است که بسیاری از آنها به عنوان مثال از منظر ادبی به یک فرم شعری و داستانی خاص پرداخته اند . فرم کلاسیک همواره در نشریات پیشین به عنوان مقوله ای نخ نما به ورطه ی حذف می افتاد و حتی در پاره ای اوقات به گونه ای عریان تخریب می شد . جذابیت رویکرد نشریه تان برای من مخاطب این است که قضاوت ادبی در سیستم نشر شما وجود ندارد و سعی کرده اید به گونه ای جوابگوی تمامی طیفها باشید و مقوله ی جالب تر اینکه سعی کرده اید از دوباره مشاهیر ادبی ایران را در دو سطح نو و کلاسیک برای جوانان معرفی کنید برای آنهایی که کمتر می شناسندشان ، این مقوله نیز در بسیاری از نشریات همکار پیشین بدیهی انگاشته می شد ، گویی که نسل نوین شعر و داستان به اندازه ی کافی از تجارب گذشتگان بهره برده اند و دیگر نیازی به ذکر مراحل فعالیتشان نیست ، حس می کنم شما سعی کرده اید به گونه ای از (تخصص گرایی افراطی ) فاصله بگیرید و بدین معنا کمی هم عرفی نگر شوید .
بله . مقوله ی مورد اشاره ی شما  همواره به عنوان یکی از اهداف اصلی و محوری بنده بوده است . جالب است در اینجا به نکته ای اشاره کنم که به گونه ای به مطلب شما نیز مربوط است . من یک داستان تمثیل گونه و نانوشته ای دارم که حدود 10 سال است آن را در ذهن حک کرده ام و متاسفانه تا به حال فرصتش نبوده که آن را روی کاغذ بیاورم ، اما همواره برایم عینیت داشته است. در این قصه من کسی را تصویر کرده ام که در حال حرکت در جاده ای است و وقتی به مقصد می رسد ، مردم از او می پرسند که در جاده چه دیدی ؟ او در پاسخ تنها از مناظر یک طرف جاده سخن می گوید ، از میان مردم کس دیگری نیز از همان جاده عبور کرده است او به میان سخن آن فرد می پرد و با تعجب سخنانش را تکذیب می کند . شخص ثالثی نیز در آن جمع حضور دارد او در پایان می گوید که من هم از این جاده عبور کرده ام و به هر دو جانب جاده نگریسته ام ، هیچ کدام از اینها در دعاویشان دروغ نمی گویند . البته شاید این مضمون تماما متعلق به من (برای نخستین بار ) نباشد اما بدین گونه در ذهن من تجلی کرده است . می خواهم بگویم که من از جوانی عادت کرده ام نظاره گر دو سوی جاده باشم و به هیچ وجه در دام  تعصبات کور گروه گرایی و تحزب ادبی نیافتم . متاسفانه این معضل در سطح سیاسی هم وجود دارد و به گونه ای بزرگترین آفت جنبش های تاریخی این ملک است ، مخصوصا در سطح جنبشهای  روشنفکری ایران بعد از مشروطه همین تعصبات کور بوده است که همراه جریان را به راه نادرست کشانده است . هر کسی برای خود فکر می کرده که یگانه محور تمامی حقیقتهاست . بدلیل همین نقصانهای باطل است که من فکر می کنم ، در سطح ادبی هر کسی ممکن است در سبکی که به جامعه ارائه می دهد محق باشد . شاید سبک او واقعا راهگشا باشد . روزی که نیما تلاش می کرد حرف خود را در سبک و سیاقی جدید بگوید خیلیها به طرد و تمسخر او پرداختند ، بعدها دیدیم که سبک او به گونه ای بر جریان شعری مسلط شد . این مثالِ همان راهگشا بودن است و اینکه حق مقوله ای نسبی است .
* آقای عزیزی با توجه به اشاره ای که به شخص نیما کردید و جریان شعری او ، برایم جالب است که مسیر گفتگو را به صورت موقت بر معضلی تاریخی متمرکز کنم . می دانیم که جریان نوین شعر نیما به گونه ای همزمان بود با سیل مدرنیسم صوری در جامعه ی ایران . همانطور که گفتید میزان مخالفتهایی هم که با این جنبش شعری در آن دوران شد بسیار زیاد بود . این واژه ی مدرنیسم صوری ، که به کار بردم منظورم جلوه ی خلق الساعه بودن این مدرنیسم است ، این جریان خیلی سریع اتفاق افتاد وشراره ی  آتشش به پر و بال همه چیز اصابت کرد که یکی از آنها فرم ادبی کلاسیک بود ، شخصا حس می کنم که از منظر تاریخی کمی زود بود برای بروز و تسلط این تحول رادیکال .  البته به هیچ عنوان دید ارتجاعی روی این مساله ندارم . اما در مقایسه با جنبشهای شعری اروپا به نظرم این تحول در شعر ایران به گونه ای جلوه ی تحول مصنوعی را دارد . این معضل تا به امروز نیز در جلوه های گوناگون ادامه داشته است . ما امروزه با موجی از جوانان رو به روییم که بدون اندک آگاهی بر سیر کلاسیک ادبیات فرضا شعر سپید می گویند و برخی هم حتی پا را از این قصه فراتر نهاده اند و به قول خودشان در راستای (شعر معنا گریز ) قلم می زنند ! شما به عنوان یک نویسنده و ناشر ادبی که دورانی را نیز در عرصه ی دانشگاهی به تدریس ادبیات مشغول بوده اید این مساله را چگونه تحلیل می کنید ؟
عجالتا نمی خواهم وارد قضاوت در مسائل تاریخی شوم اما در این باب می توان گفت که نمی توان در مورد شخص نیما مبحث بلوغ فردی او را از یاد برد . نیما به زبان فرانسه بسیار آشنا بود و  همینطور به جریان نوین شعری آن زمان فرانسه . وقتی این تحول به گونه ای در اروپا تجربه شد به تدریج دامنه اش به جریان ادبی ایران نیز کشیده شد . البته پیش از نیما ما به گونه ای رگه های این تحول قالب را در افرادی چون تندر کیا و تا حدی در میرزاده ی عشقی می بینیم . به نظر من ضرورت زمانه این قضیه را ایجاب می کرد که این تحول ریشه ای در آن دوران به وقوع بپیوندد ، مخصوصا با توجه به اینکه دوره ای پیش آن ، جنبش مشروطه و پیامدهای آن این نیاز عمومی را به وجود آورده بود . همانطور که بالافرض در ادبیات داستانی ما به یکباره قالب سنتی روایت و حکایت بدل می شود به شاکله ی داستان مدرن توسط کسانی چون جمالزاده و هدایت بعدها صادق چوبک و دیگران در آن سو نیز کسانی چون نیما پدید می آیند و پدیده ی شعر نو را به سامان می رسانند . به نظر من در این مورد که تحول در آن زمان پدیده ای ضروری بوده است نمی توان تردید کرد . اما مساله ی امروز به گونه ای فرق می کند مثلا اگر من با شعری فرضا بدین گونه که حال برایتان می خوانم مواجه شوم به جز اینکه بر عصبیت من بیفزاید چیزی به درک شعری ام اضافه نمی کند :
روی نتها  زندگی ویراژ می دهی !
که چه  پا باشی
دست از هیدگر نیز می دزدم
و در سماع شرقی مولوی هم
که
حال و هوایی دارد
البته
اگر کروموزوم ماشینت به جان هم بیافتند !
و ادامه ….
نمی دانم شخصا اسم این شعر را می توانم چه بگذارم !
* جناب عزیزی جالب است که چند سال پیش کتابی چاپ شد از یکی از این واعظان (شعر معنا گریز ) ، بعدها در مصاحبه ای از او خواندم که می گفت ، به همان سان که در جنبش معاصر شعر فرانسه رگ و پی واژگان و فعلها را در هم می ریزند در جنبش شعر موج سوم فارسی نیز همین کار را باید کرد ، به دعوی او رسالت شعر تنها فضا سازی شخصی است ، یعنی شاعر آناً و فی البداهه فضای شخصی می سازد و داستان پیام رسانی شعر اصلا معنی ندارد ؟
به این شعرگونه توجه کنید :
یا دیدی
یا فریادیدی
یا دیدی که آوردم
در پرِ پُر از بُشو
کیستی که از حتای تو
افق می چشمد !
خوب این شعر گونه در زمانی که ما میراثی داریم از زبان مولوی که هم فضا را دارد هم معنا را دارد و به گونه ای جهان ادب را فتح خیال و زبان خویش کرده است چگونه می تواند پذیرفته شود ، میراثمان کم هم نیست ، مولوی ، حافظ ، سعدی ، عطار ، از قضا همه اینها استاد ناب فضا پردازی هستند ، حتی می توان گفت بعضی شعرهایشان در قامت سورآلیسم می گنجد ، فی الواقع هنوز نوینند و برای تمامی دورانها قابل تامل . اما مساله ای دیگر هم هست . بنده به عنوان معلمی که میراث کهن خود را در حین بهره وری از میراث نوین کسانی چون نیما و ابتهاج و دیگران گرامی می دارم ، حتی از نشر چنین شعرهایی هم ، در نشریه و یا انتشارات روزگار ابایی ندارم ،  دلیلش هم اینست که فکر می کنم شاید اینها هم بتوانند زمانی راه به جایی برند . به هر حال تلاشی است که صورت گرفته . بنده همانطور که گفتم زیاد مایل به ایجاد محدودیت و کشیدن دیوار نیستم .
* اجازه دهید از این موضوع ریشه دار گذر کنیم و بپردازیم به معضلی اساسی تر، بگذارید با توجه به اینکه شما ناشر هم هستید، نگاهی به معضلات صنفی بیاندازیم.  شما چندی پیش در مصاحبه ای با خبرگزاری مهر برخی از مشکلات صنفی را در این عرصه شکافتید ، یک جمله نیز داشتید بدین مضمون : نویسنده باید با نوشتن امرار معاش کند . با اندک تاملی در تاریخ نشر در ایران می بینیم که این تصور همواره  در حیطه ی محالات جا گرفته است ، آیا شما با توجه به وضع ویژه ی حاضر افق روشنی را برای نیل به این آرمان می بینید ؟ 
ببینید این سوال در ذهن خیلی ها جای گرفته است . اینکه مثلا چرا ما هیچگاه برنده ی جایزه ی نوبل ادبی نمی شویم . می خواهم بگویم که شاید به استثنای چند نفر که تعدادشا ن هم ممکن است با خوشبینی به تعداد انگشتهای دست برسد ما نویسنده یا شاعری در مقام (حرفه ای ) نداریم ، یعنی کسانی که بتوانند از راه نوشتن و تنها از راه قلم خود ارتزاق کنند . در حالی که در کشورهای اروپایی و آمریکایی و حتی در آمریکای لاتین نیز وضع به این منوال نیست ، شما ببینید در آنجا فرضا یک نویسنده ی متوسط می تواند کتابش را با تیراژ حداقل صد هزار تا منتشر کند ، چنین نویسنده ی مسلم است که می تواند ضروریات زندگی خود را با فروش کتابش مهیا کند و همین نویسنده که اینگونه کامیاب می شود ، فرصت این را نیز دارد که فراغتش را در راه مطالعه ، تعمق بیشتر و درست دیدن جهان بگذارد . اما در ایران وضع بالاجبار به گونه ی دیگری است ، بگذارید مثالم را شخصی تر کنم . فرضا سطح کار خودم را مثال می زنم تا مقیاس تفاوتها بیشتر مشخص شود . بنده حس می کنم که بالافطره می توانم داستانهای ماندگاری از مردم خود در حافظه ی ادبی ایران ثبت کنم اما مشکل بنیادی اینجاست ، وقتی فرضا صبح چشم باز می کنم و بایستی با سرعت سرگیجه آوری خودم را آماده کنم تا به سر کار روزانه بروم ، و همچنین بایستی دقیقا راس ساعت هفت سر کار باشم ، یعنی از گوشه ای از شهر به گوشه ای دیگر برورم و این را هم در نظر بگیرید که برای رسیدن به این هدف مقید هستم که دو ساعت زودتر از خواب شبانه بیدار شوم . همه ی این مسائل را در کنار هم بگذارید و بعد ببینید که بعد از ظهر یا شب  ، من با این فوج خستگی به خانه بازمی گردم و طبیعی است  قبل از اینکه فرصت این را داشته باشم که حتی مجله ای را ورق بزنم چه برسد که بنویسم ، مجبورم برای تمدید جان ، دوباره به خواب بروم . این داستان دقیقا در روز و روزهای بعد نیز به همین منوال اتفاق می افتد ، حال چگونه ممکن است منی که مجبورم جهت پر کردن خلا مالی خود ، روزهای هفته ام را دمادم درگیر روزمرگی و کار گِل کنم بتوانم از سالهایی که توانِ نوشتن دارم استفاده ی مفید را ببرم .البته برای اینکه بد تعبیر نشود این را همینجا بگویم که من همیشه در مصاحبه ها و گفت و گوها اعلام کرده ام که به هیچ عنوان با دولتی شدن امر نویسندگی موافق نبوده ام ، و مسائل و مشکلات مالی نویسنده هم هیچگاه توجیه این نخواهد بود که نویسنده به دنبال دولتی شدن برود ، اما مسئله ی بنیادی اینجاست که اگر کتاب نویسنده خواننده نداشته باشد و یا تیراژ نداشته باشد قطعا هر چه قدر هم توانایی و استعداد در او باشد نمی تواند اثرهای ماندگاری تولید کند ، حتی اگر این امر یک بار هم به وقوع بپیوندد نمی تواند روند ادامه داری را تجربه کند . باز هم ممکن است عده ای بگویند ، پس چرا گذشتگان ما در چنبره ی فقر به تولید اثر ادبی می پرداخته اند و چرا حالا چنین توجیه هایی می شود در پاسخ آنها باید گفت ، شرایط پیشین به گونه ای بوده است که شاید می شد شاعری زیر سقف گلی با اندک نان کپک زده و کمی ماست ترشیده زندگی کند ولی امروزه هم تعاریف تغییر کرده است و هم شرایط مادی و معنوی دیگر آن اجازه را به تو نمی دهد که به میزان زندگی اسلاف بسنده کنی . امروزه برخی تعاریف بر تو تحمیل شده است که باید در راستای آن زندگی کنی . خلاصه اینکه تا شرایط بدین سان است نمی توان از امرار معاش نویسنده به واسطه ی قلم خود سخن گفت .
* البته به نظر من یک مقوله ی دیگر هم علاوه بر کمبود تیراژ، بار این معضل را افزوده ، و آن مساله بیشتر بر می گردد به عملکرد خود نویسنده ، البته مسئولان امر هم به هیچ عنوان بی تقصیر نبوده اند . اگر از دریچه ی فرهنگی به این معضل بنگریم می بینیم که تمامی مسائل دایره وار  به دنبال هم می آیند . تیراژ کم داریم چون خواننده نداریم ، خواننده ی کتاب کم است چون فرهنگ کتاب خوانی نداریم و باقی قضایا هم به همین منوال. این مساله هم البته معضل تنها یکی دو سال اخیر نیست قدمتش می رسد به مبداء تاریخ نشر ایران . حال سوال من این است چرا فرهنگ کتاب خوانی در این ملک نهادینه نشد ؟ چرا ایران که همواره پتانسیل پذیرش فرهنگ غرب در آن بالا بود در این زمینه ی خاص الگویی نگرفت . از مردم عام بگذریم چرا حتی قشر روشنفکر ایرانی به مانند فرضا روشنفکران فرانسه آنچنان تب کتابخوانی و روزآمد شدن را در سر ندارند . در باب علت این مساله البته می توان یک سری دلایل روتین و صاف را ارائه کرد از جمله سد سانسور و نظارت و ... اما حس می کنم دلایل پنهان دیگری نیز وجود دارد . جناب عزیزی چرا کشت فرهنگی مان کم بود تا برداشتمان در عرصه ی فرهنگ اینچنین ناامید کننده باشد ؟
ببینید این بحث ممیزی که شما مطرح کردید فی الواقع مبحث قابل تاملی در این معضل تاریخی است ، می توانیم بازتابش را در جامعه ی کتابخوان ایرانی ببینیم . مثلا وقتی کسی دنبال کتاب خاصی می گردد که آن کتاب با جرح و تعدیل ویژه ای وارد بازار شده است ، به کتابفروش می گوید من نسخه ی چاپ شده در فلان سال را می خواهم . معنی این حرف این است که او به صورت تلویحی می گوید ، من ممیزی را در باب این کتاب نمی توانم بپذیرم ، بنابراین نسخه ی جدید را نمی خوانم . البته به نظر بنده این حرف به صورت قاطع معنی اش این نیست که او بالکل با دستگاه نظارت مخالف است ، پیام سخن او ضرورت تعدیل در این دستگاه است . گوشه ای از مشکل نهادینه نشدن فرهنگ کتاب خوانی در همینجاست . مسئولان امر در وزارت ارشاد بایستی سعی کنند بدان صورت اثر را تعدیل کنند که لااقل برای اهل کتاب قابل پذیرش باشد . در این مساله هم تردیدی نیست که ملت ایران ملت اخلاق گرایی هستند یک سری ممیزی ها در دل خود نهاد خانواده انجام می شود . بنده با این شاخه از تعدیل مخالفت چندانی ندارم زیرا از ارزش ماهوی کتاب نمی کاهد . اما بعضی اوقات است که با توسل به برخی کج سلیقگی ها کتاب به گونه ای ممیزی می گردد که از ماهیت خود به کلی فاصله می گیرد فی المثل شیری می شود بی یال و دم و اشکم ، این قضیه به شدت از میزان خواننده ی حرفه ای می کاهد و بیشتر از آن باعث ایجاد تردید عجیبی در بین اهل کتاب می شود . بنده به عنوان ناشر بارها با این مساله در نمایشگاههای کتاب برخورد کرده ام ، عده ای می آیند و با دیدن کتابی که حتی ممیزی هم زیاد در آن دخالت نکرده با تعجب می پرسند که آیا واقعا این اثر بدون ممیزی چاپ شده است ؟ تردید آنها را نمی توان سریع از بین برد زیرا که در اکثریت اوقات عینیت داشته و دارد . این مساله روی تیراژ کتاب هم اثر مستقیم دارد .
* جناب عزیزی شما روی تیراژ کم کتاب تاکید می کنید ، و این را گوشه ای از علتها می دانید ، بنده محور سوالم بر روی فرهنگ است ، آیا خواننده ی حرفه ای به میزان کافی به وجود آمده است که نسخه های تیراژ برای جواب دادن به این میزان تقاضا بالاتر رود ؟ با توجه به اینکه به وضوح می بینیم ، که به جز های و هوی چند روزه ی نمایشگاه سالانه ی کتاب در دیگر اوقات سال بازار کتاب از خالی ترین و راکد ترین بازارهاست .
درست است . ببینید در حال حاضر تیراز کتاب ما به طور متوسط حول هزار نسخه می چرخد در حالی که مثلا دو یا سه سال پیش تیراز کتاب روی دو هزار یا سه هزار نسخه بود ، به این آمار توجه کنید تماما نشان از نزول دارد در حالی که این آمار بایستی بر عکس می بود . البته ذکر دلایل برای اینگونه کمبودها و نقصانها طولانی است اما یکی از اساسی ترین علتها بحث اقتصاد مردم است . در شرایط حاضر می بینیم که به صورت دامنه دار دخل مردم در برابر شدت تورم کم می شود ، خب طبیعی است که در چنین شرایطی مردم نخستین چیزی را که از سبد هزینه شان کم می کنند مجموعه ی همان چیزهایی است که به خواندنیها تعبیر می شوند ، مثل کتاب یا نشریه . مثلا معلمی که پیش از این می توانسته در هفته دو یا سه هزار تومان را جهت خرید کتاب کتاب کنار بگذارد ، دیگر نمی تواند حتی در طول یک ماه هم چنین حسابی را بکند . به این قضیه بیفزایید مجموعه ای از اضطرابها ، استرسها و روزمرگی هایی که مردم با آنها زندگی می کنند . کسی که مجبور است برای امرار معاش تمامی روزش را با دو یا سه شیفت کارپرکند چگونه می تواند به کتاب و کتابخوانی بیاندیشد . بدین گونه است که فرهنگ کتابخوانی نیز به تدریج کمرنگ می گردد .
* جالب اینجاست که با وجود همه ی این واقعیتها ، هنوز کتاب در ایران در مقایسه با کشورهای دیگر جزو ارزانترین کالاهاست ؟
بله درست است  ارزان ترین کالاست . حتی در داخل کشور نیز کتاب نسبت به دیگر کالاها بسیار ارزان تر است . ببینید زمانی که من دانش آموز سالهای 48، 49 ، 50 یک کتاب جیبی را با قیمت 2 تومان ، بیست ریال می خریدم 
فرضا گوشت کیلویی چهل ریال بود یعنی قیمت یک کتاب جیبی با کاغذ کاهی در صدو پنجاه صفحه معادل نیم کیلو گوشت بود اما امروز این را در نظر بگیرید که گوشت کیلویی شش هزار تومان است اما قیمت یک کتاب جیبی حتی به هزار تومان هم نرسیده پس کتاب حتی ارزانتر نیز شده است . با این همه اما به دلیل رکود افسارگسیخته ی دخل مردم نمی توانیم انتظار داشته باشیم که آنها میزان کم درآمد خود خرج کتاب و خواندنیها کنند .
* جناب عزیزی با توجه به مسئولیتتان در امر نشر می خواهم در زمینه ی اقتصاد نشر سوالی را مطرح کنم . سازمان نشر در ایران همواره بر روی لبه ی تیغ حرکت کرده است . با تامل در تحول اجتماعی و سیاسی  که مخصوصا در یک  سال و نیم اخیر صورت گرفته می بینیم این لبه ی تیغ کمی باریکتر نیز شده است . انتشارات بسیاری خودآگاهانه دست از کار کشیده اند ، برخی نیز بالاجبار در کام ورشکستگی فرو افتاده اند . دستگاه صدور مجوز نیز با کندی عجیبی سوخت رسانی به موتور اقتصاد نشر را با مشکل مواجه کرده است . شما به عنوان یک ناشر این معضل را چگونه تحلیل می کنید ؟ آیا این رکود موقتی است ؟ آیا واقعا باید بپذیریم که اقتصاد نشر به انسداد رسیده است ؟
ببینید در اینجا باید به برخی از آمارها اشاره کنم ، بنده تا همین دو سال پیش به طور متوسط سالی چهل کتاب منتشر می کردم . این تقریبا آمار هشت ساله ی نشر روزگار است . اما در طول تقریبا یک سال اخیر ، از دوران نمایشگاه کتاب تا به حال را اگر در نظر بگیرید ، آمار نشر ما روی سه کتاب می گردد ، یعنی تنها سه مجوز برای ما صادر شده است . گهگاه پیش آمده که ما کتابهای مجوز گرفته از دوره های پیش را به ارشاد برده ایم و مجوزهای باطل شده را برای ما باز فرستاده اند . بنابراین بنده به عنوان ناشر دیگر اصلا نمی توانم به اقتصاد نشر فکر کنم و این هم به گونه ای تعطیلی محسوب می شود اگر نگوییم ورشکستگی ! این طبیعی است اگر یک انتشارات نتواند حداقل بیست کتاب در سال چاپ کند از گردونه ی نشر به تدریج خارج می شود . نکته ای که مطرح کردید بسیار درست است ، من هم شنیده ام ، بسیاری از ناشران به ورشکستگی قطعی رسیده اند ، حتی آتش این معضل متاسفانه به چاپ خانه ها و صنف صحافی هم رسیده است . مساله تنها این سوی ماجرا هم نیست حمایتهای موضعی پیشین نیز قطع شده اند از جمله دادن کاغذ به نشرها که یک سال است متوقف شده است و گویا قرار است سال بعد به گونه ی دیگری که هنوز نمی دانم توزیع شود . وام بانک رفاه هم که گهگاه کمک رسان ناشران بود نزدیک به یک سال است متوقف شده است و فعلا خبری از آن نیست . سالهای پیش تر نسخه هایی از کتابهای چاپ اول توسط ارگانها خریداری می شد که این موضوع هم از قرار معلوم متوقف شده است .  حالا باید ناشر برود و کاغذ را به قیمت بندی 26 تا 27 هزار تومان بخرد و کتابی را چاپ کند که حتی امیدی به فروشش نیست ، بازتابش در میان مردم نیز بد است ، دیگر نویسنده ای پیدا نمی شود که به فکر تحریر کتاب بیفتد چرا که با وجود این مشکلات باید خودش شخصا پول نشر را پرداخت کند ، بدین گونه است که گردونه به هم می ریزد و این اتفاقات می افتد . من در همینجا از مسئولان امر خواهش می کنم که با تحلیل اصولی ماجرا جلوی این خطر بزرگ را بگیرند . این مساله هم راه حلهای گوناگونی دارد ، به عنوان مثال نهادهایی که به وفور در کشور وجود دارند و بسیاری از آنها دولتی هستند می توانند با خرید کتاب برای تجهیز کتابخانه یشان از این امر فرهنگی حمایت کنند . شما ببینید اینهمه فرهنگسرا و خانه ی فرهنگ و کانونهای مختلف اگر هر کدام فقط یک کتاب با ارزش را برای کتابخانه یشان از ناشر بخرند ، به یکباره بسیاری از نگرانی های ناشر رفع می شود ؟
* آقای عزیزی فکر نمی کنید اگر سازمانهای نشر چشم به کرامات دولتی داشته باشند از آن سو ممکن است دولت نیز انتظارات و شرایط خاصی را به صورت تلویحی به ناشر تحمیل کند ؟
نظارت دولتی که همیشه بوده است ، منظور من گونه ای از همیاری فرهنگی دولت است . فرضا اگر یک رمان خوب منتشر شد و کتابخانه ها نیازمند داشتنش بودند . چه بهتر که دولت پیش قدم خرید سریع این کتابها از ناشر باشد . ارگانهای دولتی نیز باید این امر را بدانند که این یک وظیفه ی صرفا فرهنگی است و نتیجه اش این است که فرهنگ کتابخوانی توسعه ی بیشتری پیدا می کند .
* جناب عزیزی از شما متشکرم که فرصت گفتگو را فراهم آوردید ، در پایان می خواهم از شما تقاضا کنم که یکی از شعرهای خود را برایمان بخوانید ، خوش حال می شوم که یکی از شعرهای کتابتان (سفید خوانی) را بشنوم ؟
من هم از شما متشکرم . به تصادف می خواهم شعری برایتان بخوانم که به گونه ای به گفت و گویمان نیز مربوط می شود . از آنجا که من اصولا انسان خوشبینی هستم افق روشنی را نیز برای فرداها تصویر می کنم . این شعر نیز که سالهای بسیاری از سرودنش می گذرد داستان همین فرداهاست .
دیروز می گفتی:
-    همین فردا.
امروز می گویی :
                  - همین فردا.
فردا که آید نیز خواهی گفت :
-    باشد ،
-       همین فردا ،
-            همین فردا
....
ای مانده در ویرانه ی رویا
                   امروز را در یاب !
                        این آخرین فردا .

نظرات شما (0)  
ارسال نظر 
نام شما 
ایمیل   
وب   
نظر  
 

هیچ نظری یافت نشد!